یـــــــــــــــــــــــــــــاس
رنــــــــــــــــــــــگارنگ

گاهی ارزش داره از همه چیزت بگذری

تا لبخند رو به لبای یکی هدیه کنی 


گاهی میتونی با یه کار کوچیک همون لبخند رو بکاری رو لباش 


گاهی مهم اینه که بخوای بخندونی 


اون وقت خدا هم میخنده 


گاهی از خودت بگذر ... فقط گاهی ...



برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

شنبه 8 تير 1392برچسب:, :: 17:48 :: نويسنده : لیدی

اونی که واقعا دوست داشته بـاشه ..
شاید اذیتت کنه..
ولی هیچ وقت عذابت نـمیده..
شاید چند روزی هم حالتو نپرسه ..
ولی همه حـواسش پـیشِ تـوئه..
شاید بـاهات قـهر کنه ..
ولی هیچ وقت راحت ازت دل نمی کنه !!!

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

شنبه 8 تير 1392برچسب:, :: 17:45 :: نويسنده : لیدی




باز دل آسمان گرفته....

بغضش را با تمام وجود حس میکنم

از ان بغضهاست که اگر بشکند ویران می کند

خوش به حال اسمان که گهگاه بغض دارد و گهگاه ویران میکند

اسمان نمی داند که دل من تا ابد بغضی دارد که یارای شکستن ندارد

خدایا کمکم کن برای یه شروع تازه

برای فکر نکردن به خیلی چیزها .....

برای فکر نکردن به خیلی آدم ها

 که آزارشون رو در لفافه ی محبت به وجودم وصله زدند...

و دور شدن .......

سرم با دیگران گرم است ، دلم با تو.

دلم را استوار کرده ام،

که دل نبندم.

نه به چشمهای بیگانه ای.

نه به حرفهای بیگانه ای.

می خواهم آزاد باشم.

از قید تملک خود و دیگران
...





شنبه 8 تير 1392برچسب:, :: 17:29 :: نويسنده : لیدی

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

خدایا بیا پشت آن پنجره که وا میشود رو به سوی دلم !

بیا پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم !

خدایا کمک کن که پروانه ی شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش ، مبادا بمیرد

خدایا دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگرچه شکسته ، شبی می فرستم برایت





 

شنبه 8 تير 1392برچسب:, :: 17:24 :: نويسنده : لیدی

جای خالیت وقتی حس میشود که:

ادمهای بعدی بر خلاف تو

چنگی به دل نمیزنند

جمعه 7 تير 1392برچسب:, :: 13:19 :: نويسنده : لیدی

لاک غلط گیر را برمی دارم و

 

“ تــــــــــــــــو”

 

را از تمام خاطراتم پاک می کنم



 
تـــــــ
ــــــــو

 

غلط اضافیِ زندگیم بودی ...

جمعه 7 تير 1392برچسب:, :: 13:11 :: نويسنده : لیدی

 

انصاف نیست...

 

دنیا انقدر کوچک باشد که ادم های تکراری را روزی هزار بار ببینی

 

و

 

انقدر بزرگ باشد که:

 

کسی را که دلت میخواهدحتی یک بار هم نبینی

 


جمعه 7 تير 1392برچسب:, :: 13:3 :: نويسنده : لیدی

خدایا روزهای جمعه مرا رد کن . . .

 

مث آهنگی که نمیتوانم تنها گوش دهم و سریع ردش میکنم . . .

 

مث خیابانی که ازش خاطره دارم وسعی میکنم ازش رد نشم . .

 

.خدایا روزهای جمعه تنهایی مرا رد کن . . .

.

.

.

.

نوشته هایم را میخوانی و میگویی چه زیبا . . .

راستی . . . !!!

دردهای

آدمها زیبایی دارد ؟؟؟

 

چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 17:24 :: نويسنده : لیدی

متــــــــاسفم…

 

نه برای تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست…

 

نه برای خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم….

 

متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را….

 

از دستـــــــــ تــــــوچشیــــدم….

چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 17:10 :: نويسنده : لیدی

بهار و این همه دلگیری ؟؟

کسی فصل ها را جا به جا نکرده ؟؟!


گاهی احساس تلف میشود ؛

به پای عمر !

و چه عذابی میکشد ،

کسی که هم عمرش تلف میشود ؛

هم احساسش ........

چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 17:4 :: نويسنده : لیدی

پایانی برای قصه ها نیست،

نه بره ها گرگ میشوند نه گرگها سیر!


خسته ام از جنس قلابی آدمها...


دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زده،


حالم خوب است...


اما گذشته ام درد میکند!!

 

چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 16:56 :: نويسنده : لیدی

دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد


نه التـــمـاس هـــایم را


و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…


به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی


درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…

 

چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 16:49 :: نويسنده : لیدی

عزیز لعنتی ام ...

.

تنها به من بگو که چه باید میکردم و نکردم ...

تنها لحظه ای در چشمان من نگاه کن و مردانه بگو که غیر از عمر و

جوانی و شور عشق دیگر چه باید به پای تو میریختم ..

من که در هر شرایطی در کنار تو ایستادم ...

و حالا میفهمم تنها اشتباه من اعتماد به تو بود ...

بیا و یکبار هم که شده مرد باش ...لحظه ای در چشمان من مردانه

نگاه کن ...

لحظه ای ...

 


چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 16:45 :: نويسنده : لیدی
سر جلسه امتحان یه دختره بغل دسته من نشسته بود من میگی حال کرده بودم گفتم لااقل ۲۰ نگیرم ۱۷ که رو شاخشه خلاصه کلی باهاش هماهنگ کردم که بهت علامت دادم چطور برسونو این حرفا !
هیچی دیگه تا برگها رو اوردن دیدم بلند شد برگهارو پخش کرد و گفت بچها سرتون تو برگه خودتون باشه . . . !
 
 
 
یکی از فانتزیام اینه که توی دانشگاه یکی از اساتید تهدیدم کنه که بهت صفر میدم بعد منم در حضور همه برم جلوش سرمو بکوبم به دیوار بگم :
منو از نمره میترسونی ؟
من زندگیمو باختم استاد . . .
برو از خدا بترس . . .
 
 
 
به اونایی که عجله دارن فارغ التحصیل شن یادآوری کنم که عزیزم بیرون که کار نیست ، باور کن خونه هم هیچ خبری نیست !
همون دانشگاه بمون حداقل هر کی پرسید چیکار میکنی بگی دانشجو هستم 
 
 
میگن تو بهشت سر کلاس استاد هی میگه خسته نباشید !
دانشجوها میگن خسته نیستیم بقیه درسو بگو دیگه . . . !
 
 
خانم های عزیز لطفا جزوات را با خودکاری غیر از آبی ، مشکی و حداکثر قرمز ننویسید
موقع کپی گرفتن ، بدجور میوفته !
در صورت تکرار این عمل جزوه اصلی از شما گرفته خواهد شد و کپی ها را تحویلتان خواهیم داد
با تشکر ، جمعی از دانشجویانِ نمونه !
 
 

دقت کردین تو فیلم و سریال های ایرانی وقتی دوتا دانشجو میخوان عاشق هم بشن
باید پسره اشتباها به کیف دختره بزنه تا همه وسایلش بریزه و تو جمع کردن کمکش کنه و عاشقش بشه ؟
 
 
 
از تفریحاتم تو کلاس اینه که . . .
.
.
.
.
دخترا رو صدا میزنم تا برمیگردن ؛
جوری که استاد بشنوه داد میزنم برگرد خانوم فلانی . . . :))
 

 
سوتی که منجر به افتادنم شد :))
استاد دانشگامون میخواست مثال بزنه که کار ماشینی سریعتر از کار دستی انجام میشه :
گفت مثلا من تا دیروز ، روزی ۲ تا کفش دستی میدوختم، بعد از ماشینی شدن تونستم روزی ۱۰۰ تا کفش بدوزم !
منم بلند گفتم : دنیا رو میبینید استاد ، تا دیروز کفاش بودید امروز شدید استاد دانشگاه . . .
تازه فهمیدم چه گندی زدم 
 
 
 
فرق مدرسه و دانشگاه :
اگه به مدرسه دیر برسی مجبوری بری نیمکت آخر بشینی . . .
ولی اگه به دانشگاه دیر برسی مجبوری بری نیمکت اول بشینی . . .
 
 
 
دانشجوی سال اولی : دانشجویی که فکر می کند با تحصیلات دانشگاهی می‌ تواند آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد .
دانشجوی سال دومی : دانشجویی که فکر نمی‌کند با تحصیلات دانشگاهی بتواند آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد !
دانشجوی سال سومی : دانشجویی که مطمئن شده است با تحصیلات دانشگاهی نخواهد توانست آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد .
دانشجوی سال چهارمی : دانشجویی که دیگر نه فکر می‌کند ، نه به چیزی اطمینان دارد و نه آینده‌ی برای خود متصور است . 
 
 
 
میگن تو بهشت وقتی‌ سر کلاس می‌خوابی ، استاد میاد پتو میندازه روت ، هیچکسم حرف نمیزنه تا تو راحت بخوابی :))
 
 
 
یکی‌ از سرگرمیام اینه سر امتحان الکی‌ هی‌ کفه دستمو نگا کنم مراقب احساس زرنگی کنه بیاد خفتم کنه ببین هیچی‌ کفه دسم نیست ، بعد بش بگم ضایع شدی خخخخخ :))
اصن به عشق همین حرکت میرم دانشگاه !
 
 
 
مراقب سر جلسه امتحان اومد گفت کارت ورود به جلسه ؟
گفتم اصن به قیافه من میخوره درسخون باشم جای کسی‌ بیام امتحان بدم ؟
گفت خداییش نه و ول کرد رفت !
 
 
 
دارم به این فکر میکنم وقتی یه جزوه رو میشه تو یه روز خوند حتما میشه تو یه روزم درسش داد !
پس ما چرا یه ترم دانشگاه میریم ؟ 
 
 
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺭﺩﯾﻒ ﺍﻭﻝ ﮐﻼﺱ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻫﻮﺷﻦ !
ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎﯼ ﺭﺩﯾﻒ ﺁﺧﺮ ﻣﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !
ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﺩﯾﻒ ﺁﺧﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . . .  :))
 
 
طرز نمره گرفتن پسرا و دخترا از استاد مرد :
پسرا : استاد به جون مادرم خرج خونه و دانشگارو خودم میدم مادرم مریض بابام مرده ۲ شیفت کار میکنم واسه همین نتونستم خوب درس بخونم ! 
دخترا : اســـــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد !!!!


خداوکیلی من خیر و صلاح شما رو میخوام
بیاید همگی با هم متحد شیم و ...
.
.
.
.
.
.
.
.
بعد از عید بریم سر کلاس :))


دقت کردین وقتی میخاین سایت دانشگاهو برا دیدن نمره باز کنین یا اینترنت قطع میشه یا برق میره یا سیستم هنگ میکنه یا یه سرخر بالا سرت ظاهر میشه!!!



ترم های زوج در دانشگاه :
شروع رسمی ترم در سایت دانشگاه : 15 بهمن 
حضور دانشجویان سر کلاس ها : 10 اسفند! 
تعطیلی قبل از عید : 15 اسفند ! 
شروع کلاس ها بعد از عید : 1 اردیبهشت 
پایان کلاس ها : 20 اردیبهشت ! 
سر جمع 25 روز ! :-دی


...و آنها گویند ما را به ترم قبل باز گردانید
تا درس بخوانیم..
آیا به آنها به اندازه ی کافی فرجه ندادیم؟؟؟؟!!
و آنها به مشروطیت عظیم گرفتار خواهند شد..!!!!!!!!!!!


سرکلاس عمومیه فارسی بودیم،خوابمون میومد وحشتناااااااااک!
که یهو استاد میخواست بگه عبید زاکانی،گفت زبید شاکانی!!!!!!

خوابمون که پرید هیچی،زمینم داشتیم گاز میزدیم

چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 16:29 :: نويسنده : لیدی
سر جلسه امتحان یه دختره بغل دسته من نشسته بود من میگی حال کرده بودم گفتم لااقل ۲۰ نگیرم ۱۷ که رو شاخشه خلاصه کلی باهاش هماهنگ کردم که بهت علامت دادم چطور برسونو این حرفا !
هیچی دیگه تا برگها رو اوردن دیدم بلند شد برگهارو پخش کرد و گفت بچها سرتون تو برگه خودتون باشه . . . !
 
 
 
یکی از فانتزیام اینه که توی دانشگاه یکی از اساتید تهدیدم کنه که بهت صفر میدم بعد منم در حضور همه برم جلوش سرمو بکوبم به دیوار بگم :
منو از نمره میترسونی ؟
من زندگیمو باختم استاد . . .
برو از خدا بترس . . .
 
 
 
به اونایی که عجله دارن فارغ التحصیل شن یادآوری کنم که عزیزم بیرون که کار نیست ، باور کن خونه هم هیچ خبری نیست !
همون دانشگاه بمون حداقل هر کی پرسید چیکار میکنی بگی دانشجو هستم 
 
 
میگن تو بهشت سر کلاس استاد هی میگه خسته نباشید !
دانشجوها میگن خسته نیستیم بقیه درسو بگو دیگه . . . !
 
 
خانم های عزیز لطفا جزوات را با خودکاری غیر از آبی ، مشکی و حداکثر قرمز ننویسید
موقع کپی گرفتن ، بدجور میوفته !
در صورت تکرار این عمل جزوه اصلی از شما گرفته خواهد شد و کپی ها را تحویلتان خواهیم داد
با تشکر ، جمعی از دانشجویانِ نمونه !
 
 

دقت کردین تو فیلم و سریال های ایرانی وقتی دوتا دانشجو میخوان عاشق هم بشن
باید پسره اشتباها به کیف دختره بزنه تا همه وسایلش بریزه و تو جمع کردن کمکش کنه و عاشقش بشه ؟
 
 
 
از تفریحاتم تو کلاس اینه که . . .
.
.
.
.
دخترا رو صدا میزنم تا برمیگردن ؛
جوری که استاد بشنوه داد میزنم برگرد خانوم فلانی . . . :))
 

 
سوتی که منجر به افتادنم شد :))
استاد دانشگامون میخواست مثال بزنه که کار ماشینی سریعتر از کار دستی انجام میشه :
گفت مثلا من تا دیروز ، روزی ۲ تا کفش دستی میدوختم، بعد از ماشینی شدن تونستم روزی ۱۰۰ تا کفش بدوزم !
منم بلند گفتم : دنیا رو میبینید استاد ، تا دیروز کفاش بودید امروز شدید استاد دانشگاه . . .
تازه فهمیدم چه گندی زدم 
 
 
 
فرق مدرسه و دانشگاه :
اگه به مدرسه دیر برسی مجبوری بری نیمکت آخر بشینی . . .
ولی اگه به دانشگاه دیر برسی مجبوری بری نیمکت اول بشینی . . .
 
 
 
دانشجوی سال اولی : دانشجویی که فکر می کند با تحصیلات دانشگاهی می‌ تواند آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد .
دانشجوی سال دومی : دانشجویی که فکر نمی‌کند با تحصیلات دانشگاهی بتواند آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد !
دانشجوی سال سومی : دانشجویی که مطمئن شده است با تحصیلات دانشگاهی نخواهد توانست آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد .
دانشجوی سال چهارمی : دانشجویی که دیگر نه فکر می‌کند ، نه به چیزی اطمینان دارد و نه آینده‌ی برای خود متصور است . 
 
 
 
میگن تو بهشت وقتی‌ سر کلاس می‌خوابی ، استاد میاد پتو میندازه روت ، هیچکسم حرف نمیزنه تا تو راحت بخوابی :))
 
 
 
یکی‌ از سرگرمیام اینه سر امتحان الکی‌ هی‌ کفه دستمو نگا کنم مراقب احساس زرنگی کنه بیاد خفتم کنه ببین هیچی‌ کفه دسم نیست ، بعد بش بگم ضایع شدی خخخخخ :))
اصن به عشق همین حرکت میرم دانشگاه !
 
 
 
مراقب سر جلسه امتحان اومد گفت کارت ورود به جلسه ؟
گفتم اصن به قیافه من میخوره درسخون باشم جای کسی‌ بیام امتحان بدم ؟
گفت خداییش نه و ول کرد رفت !
 
 
 
دارم به این فکر میکنم وقتی یه جزوه رو میشه تو یه روز خوند حتما میشه تو یه روزم درسش داد !
پس ما چرا یه ترم دانشگاه میریم ؟ 
 
 
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺭﺩﯾﻒ ﺍﻭﻝ ﮐﻼﺱ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻫﻮﺷﻦ !
ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎﯼ ﺭﺩﯾﻒ ﺁﺧﺮ ﻣﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !
ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﺩﯾﻒ ﺁﺧﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . . .  :))
 
 
طرز نمره گرفتن پسرا و دخترا از استاد مرد :
پسرا : استاد به جون مادرم خرج خونه و دانشگارو خودم میدم مادرم مریض بابام مرده ۲ شیفت کار میکنم واسه همین نتونستم خوب درس بخونم ! 
دخترا : اســـــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد !!!!


 



دقت کردین وقتی میخاین سایت دانشگاهو برا دیدن نمره باز کنین یا اینترنت قطع میشه یا برق میره یا سیستم هنگ میکنه یا یه سرخر بالا سرت ظاهر میشه!!!



ترم های زوج در دانشگاه :
شروع رسمی ترم در سایت دانشگاه : 15 بهمن 
حضور دانشجویان سر کلاس ها : 10 اسفند! 
تعطیلی قبل از عید : 15 اسفند ! 
شروع کلاس ها بعد از عید : 1 اردیبهشت 
پایان کلاس ها : 20 اردیبهشت ! 
سر جمع 25 روز ! :-دی


...و آنها گویند ما را به ترم قبل باز گردانید
تا درس بخوانیم..
آیا به آنها به اندازه ی کافی فرجه ندادیم؟؟؟؟!!
و آنها به مشروطیت عظیم گرفتار خواهند شد..!!!!!!!!!!!


سرکلاس عمومیه فارسی بودیم،خوابمون میومد وحشتناااااااااک!
که یهو استاد میخواست بگه عبید زاکانی،گفت زبید شاکانی!!!!!!

خوابمون که پرید هیچی،زمینم داشتیم گاز میزدیم

چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 16:22 :: نويسنده : لیدی

خواستگار اومده بابام میگه نمیدونم هر چی خودت میگی؟منم گفتم نه! میگه تو غلط کردی مگه بحرف توئه

.

.

مدرسه :

۲+۲=۴

تمرین خونه :

۴+۲*۸/۲

سوال امتحان

حمید ۵ سیب دارد ، او هفت دقیقه تا رسیدن قطار فرصت دارد

 جرم خورشید را محاسبه کنید

.

.

.

تو این فیلما دیدین وقتی از خواب پامیشن چقد تمیز و مرتبن !

خیلی تلاش کردم منم یبار اون جوری از خواب پا شم…^_^

ولی هر وقت پا میشم تو آینه خودمو میبینم

شبیه سرخ پوستای آدمخوار جنوب غربی آمریکای مرکزی شدم!! -_-

.

.

ادامه مطلبــــــــــــــــــ



ادامه مطلب ...
چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 13:36 :: نويسنده : لیدی

داستان ترسناک (...) این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف ... ، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!


اینطوری تعریف میکنه:


من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو


ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.


اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!


راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.


دیگه بارون حسابی تند شده بود.

 

ادامه مطلبـــــــــــــــــــــــــــ



ادامه مطلب ...
دو شنبه 3 تير 1392برچسب:, :: 16:56 :: نويسنده : لیدی

قانون صف : اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

 

قانون تلفن : اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود .

 

قانون تعمیر : بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد .

 

قانون کارگاه : اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید .

 

قانون معذوریت : اگربهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن، پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.

 

قانون حمام : وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

 

قانون روبرو شدن : احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.

 

قانون نتیجه : وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.

 

قانون بیومکانیک : نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

 

قانون تئاتر : کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.

 

قانون قهوه : قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.


قانون غذا خوردن و دوربین فیلم برداری : وقتی داری غذا رو با عجله و دولپی می خوری و نصفش هم از گوشه ی دهنت داره می ریزه همون لحظه دوربین روی صورت تو زوم می شه

دو شنبه 3 تير 1392برچسب:, :: 16:49 :: نويسنده : لیدی

داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو.. ، فقط فوت

كرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا

فوت كرد . گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم

اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم من فردا

میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای

دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح

حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی

گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و

گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن.

..

..
هیچی دیگه الان کنار خیابون دراز کشیدم جاتون خالی

دو شنبه 3 تير 1392برچسب:, :: 16:17 :: نويسنده : لیدی

از استادی پرسیدند:

 
قلبی که شکسته است می تواند یکبار دیگر عاشق شود؟
 

 

پاسخ داد: بله می تواند.
 

 

پرسیدند: آیا شما تا کنون از لیوانِ شکسته آب خورده اید؟
 

 

استاد پاسخ داد: آیا شما بخاطر لیوانِ شکسته از آب خوردن دست کشیده اید؟
 

یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 17:52 :: نويسنده : لیدی
ﺑﺮﮔﻪ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺠﺘﺒﯽ ...

ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪﻧﺎﻇﻢ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ :ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ، ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﯽ ، ﻫﯿﭽﯽ
ﻣﺠﺘﺒﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ،ﺁﺏ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﺧﻮﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺍﻣﺎ ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺑﺮﮔﻪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ، ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺸﺖﺍﺷﮏ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺛﻠﺚ ﺍﻭﻝ :
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﯾﮏ ﻣﺜﺎﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺗﻬﯽ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪﺟﻮﺍﺏ : ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻣﺎ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﻋﻀﻮ ﺧﻨﺜﯽ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ؟ﺟﻮﺍﺏ : ﺣﺎﺝ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺁﻗﺎ ، ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﺭﯾﺤﺎﻧﻪﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﯿﺞ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩﻭ ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺗﻌﺪﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ ؟ﺟﻮﺍﺏ : ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﻡﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻻﻋﻼﺝ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﻣﺎﺳﺖ
ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺍﺷﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯿﺪ
ﺟﻮﺍﺏ : ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﯾﻌﻨﯽ ، ﯾﻌﻨﯽ ، ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ، ﺍﺯ ﻣﺎﺑﻬﺘﺮﺍﻥﺍﺻﻼ ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﮐﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻧﺪﺍﺭﺩ... ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺑﺨﺶ ﭘﺬﯾﺮﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ﺟﻮﺍﺏ : ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﺁﻗﺎﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﯼﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻟﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﭼﻪ ﺧﻄﯽﺍﺳﺖ ؟ﺟﻮﺍﺏ : ﺧﻂ ﻓﻘﺮ ، ﮐﻪ ﺗﻮﻟﺪ ﻟﯿﻼ ، ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺭﺍ ، ﺳﺮﯾﻌﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﮔﺶ ﻣﺘﺼﻞ ﮐﺮﺩ
ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻤﯽ ﺧﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻏﯿﺮ ﺧﻮﺍﻧﺎ ،ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺛﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺑﻮﺩﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ، ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﺪﺍﺩ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﮐﺮﺩ ، ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖﻣﺠﺘﺒﯽ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻧﺶ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﺁﻗﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ : ﮔﻔﺘﯿﺪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﯿﻢ ؟ ﻫﯿﭽﯽ ؟ﺑﻌﺪ ﻋﻘﺐ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ ، ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﮔﻢ ﺷﺪ

یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 17:46 :: نويسنده : لیدی

 

 

نه زیبایم ، نه مهـربانم... !!!!
 

فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست...فقط برای خودم هستم...
 
خوده خودم !
 
مال خودم !
 
صبورم و عجول !!!
 
سنگین...
 
سرگردان...
 
مغرور...
 
قـانع...
 
با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگی زیاد !!!
 
و برای تویی که چهره را می پرستی نه سیرت آدمی
 
هیچ ندارم راهت را بگیــر و بـــــــرو!! حوالی ما توقف ممنــــوع است...

یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 17:41 :: نويسنده : لیدی
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد

و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :

در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :

هر آنچه از من بر می آمد!!!

یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 17:38 :: نويسنده : لیدی

تو سکوت مي کني

فرياد زمانم را نمي شنوي !

يک روز من سکوت خواهم کرد !

تو آن روز

براي اولين بار

مفهوم “دير شدن ” را خواهي فهميد !!

آنقدر مدارا کرده‌ام , که ديگر مدارا عادتم شده …

وقتي‌ خيلي‌ نرم شدي , همه تو را خمّ ميکنند...

 

یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 17:28 :: نويسنده : لیدی

شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول:

(دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد.

منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام . . .

!!!!

شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم ۸ دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط ۸ دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط ۷ – ۸ دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۷:۳۰بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم ۱۹ بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)

شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:
 

(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: فرانسه همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود….. .!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند
یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 17:16 :: نويسنده : لیدی

عوارض جانبي بعد از يک شکست عشقي چيه ؟

 

در آوردن گوشي از حالت سايلنت !

 

نبردن گوشي به دستشويي و حمام !

 

از رمز درآوردن اينباکس گوشي !

 

 پاک کردن آثار جرم ...!

 

خواب راحت …

 

زندگي راحت …

 

آرامش همراه با گريه !

 

تموم نشدن شارژ ايرانسل بعد یه ساعت !

واااااااااااااااااااااااااااالا

یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 17:3 :: نويسنده : لیدی

 

?=ی

..

..

کـ? گفـته د?ـفرانسـل و انتـگرال ه?ـچ جـا?زنـدگ? بـه درد نمي خوره ؟! هان ؟؟؟

بنـده خـودم بـه شـخـصه د?ـروز تمـام ش?ـشـه هايخـونـمونو ، با جـزوه هاي هميـنا پـاک کـردم !!!! بعلــههههه

 

خخخخخخخخخخخخخ



“ب?رون عجب باد? م?اد ، هوا خ?ل? خنک شده ”!

.

.

مقدمه چ?ن? پدرها برا? خاموش کردن کولر



ه?چ وقت حسرت سه چ?ز رو نخور

ت?پ،ق?افه،معرفت ماکه دار?م به کجا رس?د?م ؟ ها به

کجا رس?دم ؟

خخخخخخخخخخخخخ



امروز نمي دونم جواب کدوم کار خوبم رو گرفتم !

رفتم صدگرم نخودچي گرفتم، داشتم مي خوردم

که يهو ديدم يه پسته توشه !!!!!

باور کنيد اشک توي چشمام حلقه زده بود



امروز رفته بودم پشت بوم که آنتن تلويزيونون رو تنظيم کنم، با موبايلم شماره خونه رو گرفتم به

مامانم ميگم: الو، مامان خوبه؟ مامانم هم ميگه : مرسي همه خوبن شما خوبين؟ خانواده خوبن؟

ببخشيد بجا نياوردم

الان هم دارم دنبال خانواده واقعيم ميگردم

خخخخخخخخ



آدم بايد يکي رو داشته باشه !

ساعت دو نصفه شب بهش اس ام اس بزنه ،

بگه دلم گرفته … اونم بگه خفه شو

( مث دوست خودم نازی که میگه خفه شو )



يادتونه بچه که بوديم تا توى يه جمعى ميرفتيم حوصله نداشتيم،خجالت ميکشيديم بابا مامانمون ميگفتن:سلام کردى به عمو؟ ما هم مثل خر تو گل ميمونديم! يهو طرف به دروغ ميگفت: بعععععله،سلامم کرد پسر گل!!!!

عاشق اين ادما بودم،دمشون گرم



من يه غلطي کردمُ قضيه فانتزيُ افقُ واسه بابام تعريف کردم ؛

حالا هروقت اَزَش پول ميخوام، ميره تو افق محو ميشه



یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 16:52 :: نويسنده : لیدی

به سلامتيه دختري که

 

دوست پسرشو با يکي ديگه ديد ,نرفت داد و بيداد راه بندازه آبروي پسره بره

 

قشنگ رفت سوار ماشينش شد

 

و جُفتشون رو زير کرد ...

 

خيلي هم شيکو مجلسي . . .!

 

خخخخخخ

یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 16:48 :: نويسنده : لیدی

پرستار مردي با يونيفرم ارتشي و با ظاهري خسته و مضطرب را بالاي سر بيماري آورد و به پيرمردي که روي تخت دراز کشيده بود گفت : آقا پسر شما اينجاست ! پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بيمار چشمانش را باز کند. پيرمرد به سختي چشمانش را باز کرد و در حاليکه به خاطر حمله قلبي درد ميکشيد جوان يونيفرم پوشي که کنار چادر اکسيژن ايستاده بود را ديد و دستش را بسوي او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمي محبت را در آن حس کرد …

پرستار يک صندلي برايش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشيند و تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حاليکه نور ملايمي به آنها ميتابيد دست پيرمرد را گرفته بود و جملاتي از عشق و استقامت برايش ميگفت. پس از مدتي پرستار به او پيشنهاد کرد که کمي استراحت کند ولي او نپذيرفت.

آن سرباز هيچ توجهي به رفت و آمد پرستار ، صداهاي شبانه بيمارستان ، آه و ناله بيماران ديگر و صداي مخزن اکسيژن رساني نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت ميکرد و پيرمرد در حال مرگ بدون آنکه چيزي بگويد تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود ؛ در آخر پيرمرد مرد و سرباز دست بيجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگويد.

وقتي پرستار آمد و ديد پيرمرد مرده شروع کرد به سرباز تسليت و دلداري دادن ولي سرباز حرف او را قطع کرد و پرسيد : اين مرد که بود ؟

پرستار با حيرت جواب داد : پدرتون ؟

سرباز گفت : نه اون پدر من نيست ، من تا به حال او را نديده بودم !!!

پرستار گفت : پس چرا وقتي من شما را پيش او بردم چيزي نگفتيد ؟

سرباز گفت : ميدونم اشتباه شده بود ولي اون مرد به پسرش نياز داشت و پسرش اينجا نبود و وقتي ديدم او آنقدر مريض است که نميتواند تشخيص دهد من پسرش نيستم و چقدر به وجود من نياز دارد تصميم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اينجا تا آقاي ويليام گري را پيدا کنم. پسر ايشان کشته شده و من مامور شدم تا اين خبر را به ايشان بدهم. راستي اسم اين پيرمرد چه بود ؟

پرستار در حاليکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت : ويليام گري

یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 16:44 :: نويسنده : لیدی

يکي از عجيبترين فانتزيامم اينه

                                           واسه امتحانا درس بخونم




از فانتزياي اصليم اينه که واسه يه سرماخوردگي ساده برم دکتر يهو بگن بيماري لاعلاج داري و فقط یه سال زنده ميموني ! منم یه ماه با اين راز تو سينم زندگي کنم تا اينکه يه روز که خيلي اطرافيان يا همکلاسيام اذيتم کردن اين راز رو فاش کنم و همه تو بهت و حيرت به هم نگاه کنن و زبونشون بند بياد … منم در همين حين صحنه رو به سمت نور افق ترک کنم و در نور محو بشم و هرچي صدام کنن و دنبالم بيان بهم نرسن و بقيه ي عمرشونو تو حسرت و غم و احساس عذاب زندگي

کنن کصـافـطــا

اخيرا هم به اين شکل کاملش کردم :

بعد که دو سال تموم شد به نحو عجيبي زنده بمونم و قيافه و هويتمو عوض کنم برم تو کلاس به عنوان يه شاگرد جديد بشينم که از خارج اومده ؛ بعد عذاب وجدانشونو ببينم حال کنم !

تخيل در حد جنگ ستارگان هندي

.

ادامه مطلبــــــــــــــــــــــــ

 



ادامه مطلب ...
یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 16:31 :: نويسنده : لیدی
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم خوش بگذره نظریادتون نره . . . . $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$_________________________$$ $$_______$$$$$$$$$$________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_______$$$$$$$$$$________$$ $$_________________________$$ $$_________________________$$ $$____$$$$$_______$$$$$____$$ $$__$$$$$$$$$___$$$$$$$$$__$$ $$_$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$_$$ $$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_$$ $$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$ $$____$$$$$$$$$$$$$$$$$____$$ $$______$$$$$$$$$$$$$______$$ $$________$$$$$$$$$________$$ $$_________$$$$$$$_________$$ $$__________$$$$$__________$$ $$___________$$$___________$$ $$____________$____________$$ $$_________________________$$ $$_________________________$$ $$_$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$_$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$$_______$$$$$$___$$ $$____$$$$$$_____$$$$$$____$$ $$______$$$$$$$$$$$$$______$$ $$________$$$$$$$$$________$$ $$_________________________$$ $$_________________________$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 13
بازدید دیروز : 48
بازدید هفته : 147
بازدید ماه : 134
بازدید کل : 4662
تعداد مطالب : 535
تعداد نظرات : 543
تعداد آنلاین : 1


دریافت کد موزیک آنلاین

قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی دریافت کد خداحافظی